سلام

الحمد لله الذی اکرمنی بک ایها الشهر المبارک  

******* 

می خواهم از جوانی تو حرف بزنم. تو از نسل چندم حماسه ای؟! تو چندین سال فریاد در گلو مانده ای؟! تو چندین باغ پرنده پرپری؟!

می خواهم از جوانی تو حرف بزنم. جوانی تو که در حماسه قد می کشد، زیر رگبار گلوله متولد می شود، عاشق می شود و گاهی می میرد.

جوانی تو که در مبارزه خسته نیست، جوانی تو که با جرات است، که بی نهایت است، که تنهاست. من هم مثل تو بوی باروت را می شناسم، سکوت بی جواب قرن را می شناسم. نسل من یک پشت آن طرف تر به جنگ می رسد، نسل من با جنگ بیگانه نیست، با روزهای آتش و عطش بیگانه نیست، با فصل برگ و تگرگ بیگانه نیست.

من هم مثل تو از نسل حماسه ام، از نسل فریادم، نسل سوم یک انقلابم، می دانم ارزش یک سنگ در برابر گلوله چقدر است، حتی می دانم وقتی وجودت را مثل مین پیش دشمن جا می گذاری، وقتی از تمام خودت می گذری، تا ذره ای از دشمن را نابود کنی، چقدر بی نهایتی!

آرزوهایت را می دانم، گنجشکی توی سینه ات پرپر می زند، به هوای پریدن، بی هراس سنگ، بی هراس زخمی که در تیر و کمان، او را نشانه رفته است. آرزوهایت را می دانم، دانه گندمی برای روییدن، بی هراس داس ها و ملخ هایی که زمین تو را سهم خودشان می دانند. آرزوهایت را می دانم، سرزمین مادری ات مسجد الاقصی را.

در روزگار بی تفاوتی، من از سرنوشت متفاوت تو حرف می زنم، من از تفاوت تو با تمام جهان حرف می زنم. سنگی که در دست های توست، باید سکوت جهان را بشکند، بغضی که در نگاه توست باید آرامش عالم را بشکند. سکوت و آرامش مرا که می شکند، اما دنیا را نمی دانم.

تو همان تصویر چند سال قبل نیستی، فصل به فصل تازه می شوی، نسل به نسل فراتر می روی، بزرگ تر می شوی. جوانی تو ظلم را نمی پسندد، تعدی را دوست ندارد، زور نمی گوید، اما زور هم نمی پذیرد، فریاد می زند، خشمگین می شود، مشت می کوبد، سنگ می زند، جوانی تو تیر می خورد، زخمی می شود، حتی شهید می شود و تو خودت جوانی ات را روی دست بلند می کنی و با آن هم قسم می شوی، تا دوباره مبارزه، تا دوباره فریاد.

به تو که فکر می کنم به معنی جوانی می رسم که سرد و بی تفاوت نیست، که بی صدا و بی حرکت نیست، توی سایه نمی ایستد، مواظب نیست که یک وقت لباس هایش خاکی شود، نمی ترسد از این که خون روی پیراهن سفیدش بریزد، نمی ترسد از این که خون توی دستش فواره بزند، ملاحظه خودش را نمی کند، می دود به طرف هدفی که تمام هویت اوست، مهم نیست اگر خودش را زیر رگبار گلوله جا بگذارد.

آن چه مهم است فراتر است، آن چه مهم است از شیشه های غبار گرفته مسجدالاقصی پیداست. من به هدف بزرگ تو دلبسته ام، این که در حیاط خانه ات بهار باشد و بوی باروت نباشد، این که سکوت شب هایت را صدای سربی هیچ گلوله ای سوراخ نکند، این که هر بار که از خانه بیرون می آیی از خودت نپرسی این بار آخر است.

من به روزهای بی دلهره ات دلبسته ام، روزهایی که هیچ تفنگی راه را برای رفتن به خانه ات سد نکند، روزهایی که بدون هیچ هراسی به یکدیگر لبخند بزنید، روزهایی که آفتابش تو را به یاد مشت گره کرده نیندازد، روزهایی که دور نیست، این را برق چشم هایت می گوید، وقتی از پشت چهره نقاب زده به من نگاه می کنی و من از خودم می پرسم: جوانی تو شبیه جوانی هیچ کس نیست، جوانی تو شبیه جوانی همه است، گوش می دهم، فریاد تو جواب من است، مبارزه تا کی؟! مبارزه تا کجا؟! مهم نیست! هدف بالا و بلند آن سوتر از من و تو ایستاده است، مهم نیست حتی اگر به پای مبارزه پیر شوی، مهم نیست باشی یا نباشی تا نتیجه معلوم شود، تو در هر نقطه از این حرکت که ایستاده باشی، یک قطره از آبشار بلندی که بی مهابا فرود می آید، تا رهسپار باشد، یک قطره از آبشار بودن، یک نقطه از یک حرکت، یعنی سهم بزرگی از رفتن، بی تفاوت نبودن، تسلیم نشدن، یعنی سهم بزرگی از یک حماسه.

من به سرنوشت تو دلبسته ام، می دانم هیچ فریادی بی جواب نمی ماند، می دانم حتی اگر جهان مثل کوهی سرد و بی تفاوت باشد بالاخره صدای تو را بی جواب نمی گذارد، صدای تو، مشت تو، خشم تو، جهان را به سرانجام روشنی می رساند، سرانجام روشنی که مطمئنم فرا می رسد.

ما با قرارهای نگفته هم آشناییم، معنی انتفاضه را هم می دانیم و خوب می دانیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. به امید آن روز موعود.

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

دسته ها : زخم زیتون
پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
X