اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

******* 

فرشته ی من ، فقط چند ساعت دیگه مونده .

 

فرشته ی من ، فقط چند ساعت دیگه مونده .

 

می خوام تو رو بفرستم یه جای خیلی دور ، خیلی نزدیک !

 

بزار بهت بگم که جایی که داری می ری یه جای خوبه اگه خودت بخوایی ، اگه خودت خوب نقاشی اش کنی .

 

می خوام بهت یه قلمو بدم . یه قلمو با رنگ سبز که باهاش زندگی تو نقاشی کنی .

 

تو بزرگ می شی ، قد می کشی ، کم کم می افتی توی زندگی . اما یه وقت نترسی ها ! من باهاتم . هر جا که میری ، هر جا که هستی .

 

تو بزرگ میشی فرشته ی من و یاد می گیری . خوبی ها و بدی ها رو .

 

یاد می گیری که هیچ لذتی بالاتر از عشق به من نیست .

 

یاد می گیری که چقدر راحت می شه بخشید ! می شه بخشیده شد .

 

به تو نشون می دن که چقدر ساده می شه دل تو رو شکست ! و تو یاد می گیری که اشک بریزی .

 

تو می خندی .

 

تو بزرگ می شی .

 

و من توی قدم به قدم زندگیت همراهی ات می کنم .

 

فرشته ی پاک من ، روح تو تا زمانی که خودت بخوایی پـــاک می مونه . اجازه نده  بدی ها ، سفیدی و پاکی قلبت رو بگیرن !

 

یادت باشه ! تو یه قلمو داری که میتونی باهاش زندگی تو رنگ بزنی .

 

توی کشیدن این نقاشی ، منم کمکت می کنم .

 

فرشته ی من ، هر بار که دلت برای من تنگ می شه ، بیا زیر آسمون . ستاره ها رو بشمار . مطمئن باش توی یکیش منو پیدا می کنی .

 

فرشته ی من ، هر وقت از دست دنیا گله ای داشتی ، برو زیر بارون و اشک بریز ...

 

فرشته ی پاک من ، یادت باشه هر روز ، هر لحظه ، من منتظرتم . تا بیایی و باهام حرف بزنی . بیایی و از خنده هات و شادی هات برام بگی .

 

فرشته ی کوچیک من یادت باشه ، تو یه فرشته ای .

 

 اما هر چقدر که بزرگ می شی ، بالهات کوچیک تر می شه .

 

اما تو همچنان یه فرشته می مونی اگه خودت بخوایی !

 

اینو یادت باشه ! جایی که داری می ری شلوغه ! خیلی شلوغ .

 

 مواطب باش یه وقت توی این شلوغی خودت رو گم نکنی !

 

با همه دوست باش .

 

 همه رو دوست داشته باش و بی دلیل دوست داشته شدن رو هم به بقیه یاد بده .

 

چون منم تمام فرشته هامو بی دلیل دوست دارم .

 

یاد بگیر که به هر کسی که لیاقت قلب کوچیک تو رو نداره ، عشق نورزی !

 

من به تو عقل دادم . یاد بگیر که راه درست رو خودت انتخاب کنی .

 

یادت باشه اگه جایی احساس کردی قلبت به سختی می تپه ، اگه احساس کردی

 

که روح پاکت خاکستری شده ، با قلمویی که داری ، تپش هات رو سبز کن . روحت رو

 

پاک کن و انسان بودن رو یاد بگیر !

 

 

اینو یادت نره که کسی که تو رو بزرگ می کنه ، بهشت من زیر پاهاش قرار داره . تو اونو مــادر صدا می زنی .

 

و اما توی زندگیت یک نفر وجود داره ... همیشه در تمام سختی ها و مشکلات زندگیت

 

 مثل یک کوه پشت سرت می ایسته . قدرشو بدون و اونو پــدر صدا کن ...

 

فرشته ی من تو از اینجا می ری ، اما برای یه مدت کوچیک . تو بازم برمی گردی .

 

اونوقت بازم میشی فرشته ی کوچیک من ...

 

برو دیگه . زندگیت داره آغاز می شه . خودم پشت و پناهتم .

 

قلموی زندگیت ســــــبــــز ، فرشته ی کوچولوی من ...

 

 

 

 23 بهمن 

 ساعت 20 به وقت زندگی ...

و تــــپــــش آغـــــــــاز شــد ...

 

  

خدای مهربونم ! حالا این فرشته کوچولوی توئه که داره باهات حرف می زنه .

 

فرشته کوچولویی که حالا دیگه بزرگ شده  !

 

 اونقدر بزرگ که بعضی وقتها یادش می ره داره زندگی می کنه !!

 

 امروز می خوام بشینم یه جمع و تفریق اساسی داشته باشم .

 

 می خوام بزرگی و بخشندگی تو رو به خودم یاد آوری کنم .

 

 آماده ای خدای من ؟

 

 شروع می کنم . چند ساعت دیگه بیشتر نمونده . 0

_________2 ســـال !

خب ، 20 سال می شه 7300 روز !

 تازه بدون محاسبه ی سالهای 366 روزی !

175200 ساعت !

که می شه 10512000 دقیقه !

وای خدای من !

630720000 ثانیه !

عجب عددی !کی می ره این همه راه رو ؟

تازه یه چیز جالب تر توی این همه دقیقه، 630720000 دفعه هم قلبم زده !

چه می کنه این اوسا کریم !

داره از این صفرها خوشم می یاد .

ولی خدایا ، یه چیزی رو نمی تونم حساب کنم !

7300 روز می شه چند تا لبخند ؟!

می شه چند تا قطره اشک ؟

قبول کن حساب کردنش سخته !

 اینکه تو این همه سال چقدر زندگی کردم ؟

 اونم زندگی به معنای واقعیش .

سخته بخوام حساب کنم چقدر خوب بودم ، چقدر بد ؟

یه جورایی گیج می شم وقتی فکر می کنم به اینکه توی 7300 روز چند تا ستاره دیدم و شمردم ؟

چند بار تو رو پیدا کردم ؟

 اینکه بخوام حساب کنم چند بار زیر قطرات ناب بارون خیس شدم و نفس کشیدم .

اصلا به جز تو ، کی می دونه توی این 630720000 دفعه تپش چند بار عاشق شدم ؟

 چند بار متنفر شدم ؟

 چند بار بیزار شدم ؟

 و چند بار دوست داشته شدم ؟

برام سخته اینکه بخوام حساب کنم چند بار دلم شکسته ؟

 چند بار تو رو با تمام وجودم خواستم ؟

یا اینکه چند بار با بالهایی که حالا هر روز کوچیک و کوچیک تر می شه ، پرواز کردم ؟

خدایا اینا چیزایی هستند که فقط و فقط تو می تونی حساب کنی ...

فقط ممنونم برای همه چیز ...

 

امروز که روز تولدمه ازت ممنووووووونم برای همه چیز ... برای همه چیز

 

ممنووووون خدای مهربونم 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

دسته ها : ماندگاری ای
پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

******* 

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

******* 

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

*******

 7:15


صف نانوایی، غلغله است.

دو نفر، از روش‌های براندازی می‌گویند.

یکی‌شان مبارزة فرهنگی را به نظامی ترجیح می‌دهد.

 آن یکی می‌گوید: «هدف، مهم است و وسیله را توجیه می‌کند.»

 خانمی از راه نرسیده از شریعتی می‌گوید. ...

 سرش را برمی‌گرداند.

از صف نانوایی خبری نیست. نان تمام شده.

 یکی می‌گوید: «شاطر عباس! بی‌زحمت،

نان‌های خانه ما را بده به اینا که بی‌نون ماندند!»
 

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام و لک السّلام و الیک یعود السّلام سلاااااااااام ******* 
آن که می خواست ملاصدرا باشد
 
«روحی فداک. خدا را شکر می کنم که در زندگی محتاج نیستم، روزی کفاف دارم، به سلامتی و بهداشت خودم و فرزندانم می رسم، وظایف دینی خود را به لطف خدا انجام می دهم، به کار تحصیل و تربیت فرزندانم رسیدگی می کنم، من بر کار مسلطم نه کار بر من،  علی الظاهر در جریان زندگی مظالمی به گردنم نمی آید،  نانی که می خورم نان کار و زحمت است، آبرو و احترامم محفوظ است.»
این،  شرحی است که استاد فلسفه دانشگاه، مدرس فقه و فلسفة حوزه علمیه و نویسنده کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» برای پدرش محمدحسین مطهری،  امام جماعت مسجد فریمان نوشته بود.
مرتضی مطهری خودش هم در همین فریمان به دنیا آمده بود؛  شهری در 75 کیلومتری مشهد. پدرش روحانی وارسته ای بود که با وجود جایگاه اجتماعی برجسته در میان مردم و نیز علمای خراسان، با کشاورزی زندگی اش را می گذراند. وقتی مرتضی در 13 بهمن 1298 به دنیا آمد، چهار برادر و یک خواهر بزرگتر از خودش داشت و چون خانواده اش همگی اهل علم و خواهر و برادرهایش همگی درس خوانده  بودند، او هم خیلی زود به مکتب ده رفت و درس هایی را هم از پدر گرفت. در دوازده سالگی به مشهد و حوزه دینی آن شهر رفت و در سال هایی که تحت فشار حکومت رضاخان، بسیاری از طلبه ها و روحانیان مجبور به تغییر لباس بودند، او درس طلبگی را شروع کرد. درس را با شور و شوق می خواند و وقتی دید حوزه علمیه مشهد دچار رکود و سستی شده، در 1316 به قم رفت. حوزه علمیه قم را بنیانگذارش، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، جوری با سیاست حفظ کرده بود که بر خلاف بقیه مراکز علوم دینی، گسترش هم یافته بود. این بود که طلبه های جوان و استادان نامی از سراسر کشور به آنجا می آمدند. از جمله مرتضی مطهری، حسینعلی منتظری و سیدمصطفی خمینی، سه نام معروف که در سال های بعد، با هم هم حجره شدند. (خانواده امام خمینی ساکن قم بودند، ولی سیدمصطفی بیشتر در مدرسه می ماند.) 
مرتضی مطهری پیش استادان مختلفی درس خواند، اما چهار استاد بر او تاثیر بیشتری گذاشتند. آیت الله بروجردی، مرجع تقلید مقتدر آن سال ها که فقه و اصول را درس می داد و امام خمینی که آن روز ها در حوزه به «حاج آقا روح الله» معروف و مورد علاقه طلبه های جوان بود. مطهری حاج آقا روح الله را خیلی دوست داشت و او را مثل پدر خودش می دانست. علاقه به فلسفه را از این استاد داشت و در دورانی که اشتغال به فلسفه در محافل دینی باعث شک و تحقیر بود، او پیش امام خمینی «اسفار اربعه» ملاصدرا را می خواند. همین علاقه به فلسفه او را پای درس علامه طباطبایی هم کشاند. او پیش این عارف وارسته، فلسفه بوعلی و فلسفه معاصر را آموخت. یک بار هم که به سفارش دوستی به اصفهان رفت تا در کلاس میرزاعلی شیرازی شرکت کند، چنان شیفته او شد که دیگر تا آخر عمر آن بزرگمرد هر آخر هفته به اصفهان می رفت تا از او درس اخلاق و عرفان بگیرد.

اللهم عجل لولیک الفرج ماندگار باشید یا حق
پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

*******

 

7:00


دست و رو شسته نشسته،

بدون دید زدن در آینه،

لباس‌ها را تندتند می‌پوشد.

 پشت کفش‌ها که بندشان باز شده را به زور بالا می‌کشد.

(ناشتا نرو! یک چیزی بخور!)

خرما را از دست ننه می‌قاپد.  تندتند راه می‌رود. 

 خودکار بیک آبی و کاغذ کاهی‌ها را می‌چپاند تو جیب اورکت.
 

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

سلاااااااااام

*******

6:30


خواب‌آلود دستش دنبال رادیو بغل رختخواب می‌گردد.

 پیچ را می‌چرخاند. خش‌خش، قیژ. موج بی‌بی‌سی را پیدا می‌کند.

 (کسی به رادیو آمریکا یا جای دیگر اعتماد ندارد.

 تلویزیون را هم که بابابزرگ 12 بهمن ـ سر پخش نکردن تصویر ورود امام ـ  از پنجره پرت کرده بیرون.)

خمیازه می‌کشد. مثل همیشه دیر است.

(مامان! یادت نرود برای نون و حلوا، سنگک بخری.)

 صدای رادیو را بلند می‌کند.

 (10 کشتة دیگر به این آمار اضافه شد.)

بوی گلاب و زعفران، همه جا را برداشته.

اللهم عجل لولیک الفرج

ماندگار باشید

یا حق

پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387
X